![]() |
![]() |
|
![]() نه؛ این زمستان هم «بخار»ی ندارد؛ نه برفی و نه سوزی و نه سرمای استخوان سوزی!که روزها، خود را لای پالتو و شال گردن بپیچانیم و توی خیابان های برف زده ی خلوت، قدم بزنیم تا شانه هایمان سپید از برف شود. و شبها، حتی اگر شومینه و کرسی نباشد، لحاف گرمی باشد که از زیر آن، جم نخوریم! نه؛ این زمستان هیچ ندارد. دیگر چه شور و چه شوقی و چه دردی که حتی بخوانیم : « هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 17:54 توسط محمد علی |
|
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یاری به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟ فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است. مهدی اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 8:54 توسط محمد علی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 9:17 توسط محمد علی |
|
|
باز باران بی ترانه میخورد بر روی شانه یادم آرد بی کسی را یادم آرد من که بودم با که بودم از چه رو تنهای تنها گوشه ی شهری نشستم یادم آرد دل غمین است آخر عشقت همین است آه باران باز باران گریه ی ابر بهاری رفتی و تنها نشستم روزهای بیشماری روزهایی سرد و تاریک در درون کوچه هایی سرد و تاریک یادم انداخت کودک عشق تو بودم کودکی دیوانه بودم مست بودم هست بودم شیره ی جانم کشیدی کودکم را سر بریدی رفتی و با جان دیگر پر کشیدی و پریدی آه باران جان من را باز بستان باز بستان باز بستان جان من را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 5:35 توسط محمد علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 8:33 توسط محمد علی |
|
|
خوابم یا بیدارم تو با منی با من
همراه و هم سایه نزدیکتر از پیرهن باور کنم یا نه حرم نفس هات رو ایثار تن سوز نجیب دست هات رو خوابم یا بیدارم لمس تنت خواب نیست این روشنی از توست بگو از آفتاب نیست بگو که بیدارم بگو که رویا نیست بگو که بعد از این جدایی با ما نیست اگه این فقط یه خوابه تا ابد بگذار بخوابم بگذار آفتاب شم و توی خواب از تو چشم تو بتابم بگذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیر عاشقه اونه که شاید تو ی دست تو بمیرم
برای اون پرنده ای که عاشق اسارته
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 10:41 توسط محمد علی |
|
|
صد بهار برابري به كوثر نكنند وان باده ي آتشين به ساغر نكنند
عشاق جهان اگر برايند به هم در عشق برابري به مادر نكنند.... ******************************************* عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. شكسپير
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 10:36 توسط محمد علی |
|
|
مرگ و تنهایی...
تو از هیاهوی آفاق دور می آیی
من از حضور پر از شور و حال تنهایی
مرگ تکرار مکرر یک حقیقت زندگی اجبار به بقا انسان، بقا برای تکرار حقیقت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 9:57 توسط محمد علی |
|
|
عید همه تون مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 9:57 توسط محمد علی |
|
|
دستمال كاغذي به اشك گفت:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 8:57 توسط محمد علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|