تبليغاتX
حرفهای تنهایی

نمیدانم تا کدامین طلوع  خواهم بود

و در کدامین غروب خواهم رفت

ولی میدانم تا آخرین لحظه دوستت خواهم داشت و به یادت خواهم

بود،رویای زیبای زندگی من ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 8:25  توسط محمد علی | 
همه زيبايي هاي بي پيرايه ازعشق سرچشمه مي گيرند،

اماعشق از چه چيز سرچشمه مي گيرد؟

 عشق از جنس چيست ؟

 اين فرا طبيعي از کدامين طبيعت جاري شده است؟

 زيبايي زاده ي عشق است.

 عشق زاده ي توجه و اعتناست ، توجه اي ساده به ساده ها .

 توجه اي متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بي پيرايه است .

 توجه اي زنده به همه ي زندگي ها

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:10  توسط محمد علی | 
 

امشب دلم بهانه نوشتن دارد

از کجا؟ نمی دانم...

شاید از ردپای روحی خسته

شاید از نگاه هایم که در آینه ای شکسته

صد پارگی چهره ام. جسمم و قلبم را نشانم میدهد... 

امشب دلم بهانه نوشتن دارد

از چه کسی؟ نمی دانم

شاید از آنکه روزهاست که به آرامی در آغوش خاک آرمیده...

شاید از نفس هایی هراسناک

شاید از من...

شاید از هراس من... 

امشب دلم بهانه نوشتن دارد

از کدامین شب؟ نمیدانم

شاید از شبهای بی پایان من...

شاید از شبهای تنهایی ...

و شاید از شبهای غمنامه و اشک... 

شاید چیزی برای نوشتن نیست

شاید تنها خسته ام...

از دیوارهای سنگی...

از جاده های مه آلود...

از خاک... 

زیباترین مرثیه ام بر بالین کدامین رهایی سروده خواهد شد؟

شاید من...

شاید هیچکس...

نمی دانم... 

اما میدانم که امشب دلم بهانه نوشتن دارد...

شاید برای تمام نشدن...

شاید برای بودن...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:50  توسط محمد علی | 
تو مونس شبامی روشنی چشامی

عاشقتم همیشه بانوی قصه هامی

 

تو لحظه های بی تو دلم همیشه میگیره

پرنده دل من توی قفس میمیره

 

بی تو همش زمستون بهار نداره سالم

ببین اسیر دردم بی تو خرابه حالم

دوباره بغض گریه راه گلومو بسته

بازم غم عشق تو بغض منو شکسته

 

وقتی گذاشتی رفتی تنهای تنها شدم

گریون و غم گرفته اسیر غم ها شدم

 

همیشه خواب میبینم تو مونس شبامی

اومدی باز کنارم همدم لحضه هامی

 

بی تو همش زمستون بهار نداره سالم

ببین اسیر دردم بی تو خرابه حالم

دوباره بغض گریه راه گلومو بسته

بازم غم عشق تو بغض منو شکسته

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:17  توسط محمد علی | 

با تيشه خيال تراشيده ام تو را


در هر بتي که ساخته ام ديده ام تو را



از آسمان به دامنم افتاده آفتاب ؟


يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را ؟



هر گل به رنگ و بوي خودش مي دمد به باغ


من از تمام گل ها بوييده ام تو را



رؤياي آشناي شب و روز من !


در خواب هاي کودکي ام ديده ام تو را



از هر نظر تو عين پسند دل مني


هم ديده ، هم نديده ، پسنديده ام تو را



زيبا پرستي دل من بي دليل نيست


زيرا به اين دليل پسنديده ام تو را



با آنکه جز سکوت جوابم نمي دهي


در هر سؤال از همه پرسيده ام تو را



از شعر و استعاره و تشبيه برتري


با هيچ کس به جز تو نسنجيده ام تو را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:43  توسط محمد علی | 
  
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:35  توسط محمد علی | 

 

یه نفر تو قاب چِشماش

عکسای منو میذاره

میخواد عاشقش بشم من

چه دل زلالی داره

 

یه نفر آبی آبی

عاشق ستاره چیدن

داره دنبالم میگرده

پُرِ از حس رسیدن

 

پُرَمَ از نم نمِ بارون مثه ابر نوبهارم

پُرَمَ از شبنمِ احساس میمیرم اگه نبارم

 

یه نفر که با نگاهش

منو یادِ آینه انداخت

میونِ دریای چشماش

قایقی از عشق برام ساخت

 

یه نفر که خیلی خوبه

یه نفر که مهربونه

میخواد عاشقش بشم من

میخواد عشق من بمونه

       

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:9  توسط محمد علی | 
 

سال نو بر همه دوستان مبارك. سالي شاد و نيكو داشته باشيد.
اينهم شعر
بهار غم انگيز هوشنگ ابتهاج كه بس زيباست:


بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی
پد
یدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 9:47  توسط محمد علی | 

 

از طرف خودم

به خودم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:5  توسط محمد علی | 

مرا دریاب!!!

منم مرداب...

زیر اوار خاک...

ارزویم در دست باد...

مرا بشناس!!!

منم فریاد...

منم اوا...

منم!

خردم!زیر حجم یاد!

صدایم بنگ!

گلویم لنگ!

نگاه تنگ!

   منم نیلوفری در دست مرداب

  منم خاکستری در موج یک باد

 مرا دریاب!!!

مرا درياب

به قدر يك نسيم صبح

مرا درياب

به قدر يك نگاه گرم

مرا درياب

به قدر يك تبسم از سر عشق

مرا درياب

دلم تنگ است

براي ديدن آن دو چشمان پر از رازت

دلم تنگ است

براي آن نگاه پر ز جادويت

دلم تنگ است

براي بوسه هاي گرم و شيرينت

دلم تنگ است ... دلم تنگ است

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:22  توسط محمد علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته اوّل آذر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
پیوندها
هر چي دلت خواست بگو
موسیقی ایرانی.جدیدترین آهنگهای ایرانی.موسیقی فیلم
برای فال حافظ اینجا کلیک کنید
جکهای جدید و به روز شده
شیراز خفن نت
پاتغ دات کام
ستاره های طالع شما
دوربین نت
آموزش عاشق کردن
زودی دات کام
عاشق وفادار
حرفهای خوب برای تو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM